تبليغاتX
حرفهایی ...... از زندگی

شاهدان گر دلبری زین سان کنـند
زاهدان را رخنه در ایمان کـنـند

هر کـجا آن شاخ نرگس بشکـفد
گـلرخانـش دیده نرگسدان کنند

ای جوان سروقد گویی بـبر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنـند

عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چـه فرمان تو باشد آن کنـند

پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حـکایت‌ها که از طوفان کنـند

یار ما چون گیرد آغاز سـماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند

مردم چشمم به خون آغشتـه شد
در کـجا این ظلم بر انسان کنـند

خوش برآ با غصه‌ای دل کاهـل راز
عیش خوش در بوته هجران کنـند

سر مکـش حافظ ز آه نیم شـب
تا چو صبحت آینه رخشان کـنـند

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 22:58  توسط منوچهر سابق ! | 
دیشب تمام مدت توی خواب دیدم که کلیه هام شدیدا درد میکنه و توی خوابهام همه اش دستم به کلیه بود ... عصر امروز که یک سنگ دفع کردم تازه دوزاریم افتاد همه احساسی که توی خواب داشتم ظاهرا واقعیت داشته .....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:1  توسط منوچهر سابق ! | 
هفته پر فشار آخرش منتهی به این جمعه ای شد که اینجانب منوچهر خان سابق اصلا حال هیچگونه تکون خوردن از جایم رو نداشتم .
نا سلامتی فردا هم کلاس دارم . قرار بود یک کمی جزوه مو بنویسم . کلی پیراهن اتو نکرده توی کمد ردیفه .. بنده فتح کردم یک قندی شکستم و رفتم در جلسه هیئت مدیره شرکت کردم  و یک کم با خانوم والده محترمه رفتیم پیاده روی .
حالا هم دارم نگاه میکنم که بابا اینم روش وبلاگ نویسی نیستا . سالی یک پست میزارم و میرم تا پست بعدی . یک کمی هم تقصیر این ویندوز های بنده است . یکی توش میشه تایپ کرد جاش مسنجر نداره . تو این یکی مسنجر داره و نمیشه تایپ کرد .
خب از این به بعد شاید بیشتر بیام
قول ندادم ها . . . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:47  توسط منوچهر سابق ! | 
این آخر هفته بیشتر وقتمو روی جزوه درسی که میدم متمرکز کردم .
کار خیلی مشکلیه در حالی که کمک دو تا از دانشجو ها هم هست ولی باز هم فکر اینی که مطالبی که من براشون میگم قراره مدتی توی ذهنشون بمونه و بعنوان اولین برخورد با معماری همیشه ازش حرف بزنن کار رو سخت میکنه .
مادرم میگه ظاهرا از تدریس این درس خوشت اومده ها . سر تکون میدم ولی راست میگه . تدریس چیزی که با روح آدمها در تماسه خیلی لذت بخشه وقتی که دانشجو ها خودشونو دوباره کشف میکنن و میبینن چطور بصورت غریزی تمایل به زیبایی دارن دلیلش چیه ؟ چرا از تناسب خوششون میاد و چرا یک وقتایی انقدر لباس پوشیدن مشکل میشه .

خودم خوبم ..... روز مهمیه ....
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9  توسط منوچهر سابق ! | 
گاهی اوقات فکر میکنم بدی نیست کلهم از خیر این کار دولتی بگذرم . جدیدا بهم این احساس دست میده که من یک مهره سربازم توی خانه شطرنج . که اینها هر جور دوست دارن منو بازی میدن . بیخودی وارد جنگ قدرت شدم و حالا مجبورم گاهی واسه این جبهه و گاهی واسه اون جبهه بجنگم . جالبه هر دو طرف منو آدم بده میدونن که برای طرف مقابل داره جاسوس بازی در میاره .
خوبه که گاهی کارشخصی بهم رجوع میشه ... اینگار که پول در آوردن بدون واسطه بهم بیشتر میچسبه .....
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط منوچهر سابق ! | 
چند شبه خوابهای عجیب و غریب میبینم . دیشب خواب دیدم یک دسته پرنده سیاه و کوچیک قد یک گنجشک به طرف شهر میان و هر جا میرسن درختهاش زرد میشه .... همه خواب گریز بود و دربهایی که از هجوم پرنده ها میشکستن و آخرش جستجو درون یک دریاچه بود . چیزی که بیش از همه توی ذهنم مونده غرق شدن یک چراغ در دل ظلمت و درون اون دریاچه بود ......
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط منوچهر سابق ! | 
نه

میدونی ... خیلی وقتا فکر میکنم اینا همه تلنگره ... اینگار که یکی میگه داره همین چند روز عمرت زودی میره

ده زود باش دیگه ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط منوچهر سابق ! | 
من و محمود از دورانی که توی شرکت کار میکردیم با هم آشنا بودیم . اون موقع محمود رئیس قسمت بود و من کارمند بخش طراحی . یکی دو بار برای بازدید از پروژه ها با هم همسفر شدیم . با اینکه من خیلی پر حرف بودم و .....
ولش کن ......
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط منوچهر سابق ! |