![]() |
![]() |
|
|
امروز از اون روزها بود .. اینگاری در آسمون باز شده بود و با یک کامیون نامه ها رو ریخته بودن روی میز من . به فرشاد حق میدم که چپ چپ نگاه میکرد و بعدش هم به بقلیه میگفت این چقدر شلخته است .. کجاشو دیدی .. بین شلخته با کسر ش و فتح ش بینشون بحث افتاد و آخرش خودم حکمیت کردم که کدومشون هستم
ایقشه ... دو تا جلسه پی در پی که هر کدوم به اعصاب خورد کنی و ناراحتی گذشت بعدش هم که رسیدگی به کوه نامه ها . بجاش یک چیزی بود که خیلی چسبید . دیشب ساعت ۱۰ از پشت کامپیوتر به خستگی بلند شدم احساس کردم ته دلم یک کمی گرسنه است .. از یک طرف هم هوس کردم فردا ( که امروز باشه ) غذا ببرم ... این شد که درب فریزر رو باز کردم و دیدم ...ایول اسپاگتی که داریم ... یک کمی کالباس هم پیدا کردم و توی آشپزخونه چند تا بادمجون هم یافت شد . این شد که ما امروز یک غذای ایتالیلیی اصیل خوردم که البته هنوز اسمش ثبت نشده واسه همینم نمیتونم بگم چی خوردم . اما انصافا خوشمزه بود و مایه فرحبخشی سر ظهر بود . بگو امروز کی اومد سازمان .... رضا زاده ؟ آره خودش بود .. میگن یکهو دیدیم یکی اومد تو هیکل این هوا .... ( من که نبودم برام تعریف کردن ) دیدم که رضا زاده است .. به سلاممون هم جواب داد و صاف چپید تو آسانسور ...سوال اساسی اینه مه دور کمر آقای پهلوان توی آسانسور چطور جا میشده .. البته بنده از اهل فن سوال کردم و گفتن ظاهرا این آسانسور تا ۳۰۰ کیلوگرم رو بالا میکشه .. فکر کنم بشه دو تا رضا زاده ولی ... فکر نکنم دوتا رضا زاده توی آسانسور جا بشن ... به خانه میرویم ... با یک عالمه خستگی و با جا گذاشتن حداقل نصف کوه نامه ها و کارها به خانه برمیگدیم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 15:43 توسط منوچهر سابق ! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|